به نام خدا
مقدمه :
خب کلا تو زندگی اتفاقای زیادی می افته مثلا ممکنه از پله لیز بخوری در جا بمیری یا حتی ممکنه خانوادت تصادف کنن بمیرن یا مثلا صمیمی ترین دوستت ایدز داشته باشه و تو هم شک کنی که گرفتی اونوقت بازم می افتی میمیری دلیل زیادی واسه مرگ هست خیلی زیاد توی حمام دوش بی افته رو سرت،یا لیز بخوری گوز ملق بشی کمرت بشکنه واسه همیشه فلج شی یا یه خون اشام بکشتت چون فقط خونت براش خوش طمع به نظر اومده یا هر دلیل دیگه ای من کلا برام خیالی نیست اینقدر کتاب و رمان خوندم که هر روز هر ساعت هر لحضه هر ثانیه منتظر یه اتفاق غیر منتظرم وقتی وارد یه مکانی میشم انتظار هرچیزی رو دارم بخاطر همین شکه نمیشم حتی وقتی شاهد صحنه ی قتل باشم .
فصل 1
اووووووووووه یکی بگیره منو اینجا چقدر شلوغه؟؟؟ کلی ماشین پلیس ریخته بود دمه در دانشگاه بیخیال رفتم تو یونی فانیذ و دیدم دمه در واستاده و این پا اون پا میکنه صورتش از هیجان قرمز شده بود تا منو دید عین بوفاله هجوم اورد به سمتم نفسمو پوف کردمو گفتم : چته رم کردی؟؟
- واااااااااااای نمیدونی چی شده شیده؟؟!!
- لابد قاچاقچی دستگیر کردن !!!
چشاشو گرد کرد
- نه خره یه چیز باحال تر ...
- لابد تو خودت جیش کردی ؟؟پوشک کم اوردی ؟؟ اره همینه فکر کنم!!
و پشت بندش لبخند دندون نمایی زدم
زد رو بازومو لبشو داد جلو شروع کرد به حرف زدن ولی منم حتی تکون خوردن لباشو هم نمیدیدم چشام تار میدید از زور درد لبامو تیکه پاره کردم بازوم تیر بدی کشید که برای یه لحظه به سمت بالا متمایل شدم اشک توی چشام جمع شد خدا لعنتت کنه فانیذ الهی مسواک بزنی بعد بفهمی طی توالت شور کردی توی حلقت الهی اینقدر استفراغ کنی که معدت باد تو دهنت بعدم گیر کنه نه بتونی قورتش بدی نه بتونی تفش کنی اونم مثه تیکه گوشت عظیمو جثه نصفش تو دهنت باشه نصفش بیرون .... دست منحوسش جلوی چشمام اینور اونور رفت و صداش واضح شد
- هوووووووووووو کجا سیر میکنی ابجی برسونمت ؟؟؟
- خفه بمیر چنددفعه گفتم منو نزن
شونه بالا انداخت و بی تفاوت گفت : هیچ وقت
خب حق با اون بود وقتی من میزدمش اونم نو میزد دیگه ؟؟ مگه این قانونش نیس ؟؟
- مرض خوب نگم خودت نباید بفهمی
باهیجان پرید وسط حرف : ببند بابا اگه بدوووووووووونی
- چیو بدونم ؟؟؟
- اینکه یه نفر مردههههه اونم کی ؟؟ بهروز
- کی ؟؟؟ همین بهروزاصلانی خودمون
- اره همون بیشعوره با چاقو زدن تو قلبش درجا رتته
- خوب خدارو شکر اینم از این .! پلیسام واسه همین اینجان دیگه ؟؟؟
- پ ن پ اومدن روی ماهتو ببینن
- ااااااا چرا به خودشن زحمت دادن راضی نبودم
دستمو کشید و تند تند گفت : ببند گالرو ببین توی کلاس ما مرده نمیدونن کی کشته یه سری پلیس تو دفتر نشستن از بچهای کلاس بازجویی میکنن بیا من منتظر تو بودن اگه ببینن نیسیم ممکنه بهمون مشکوک شن هرچند منکه اصلا نفهمیدم
- تو کی فهمیدی که بار دومت باشه
بی توجه به حرفم گفت :
- هی شی شی چرا دستت اینقدر یخه زمستون نیست که ؟؟؟ رنگتم پریده فکر کنم فشارت افتاده
بعد محکم زد رو شونم دست چپم تکون خورد و فحشای خوشگل مشگل من بود که رگ بار شد .
دمه دفتر تقریبا یه چیزی شبیه صف بود واستادیم و فانیذ رفت برام اب میوه گیره فکر کرده بود از ترس فشارم افتاده بچه ها میرفتن تو سریع میمودن بیرون خوب بیچاره ها از چی خبر داشته اشن ؟؟؟ بهروز زیاد با کسی نمی پرید ولی خیلی هیز بود بخاطر همین کمتر کسی اون میشناخت .
تا فانیذ بیاد من رسیده بودم جلوی صف
- بیااااااااااا برات اب پرتقال گرفتم چه اب پرتقالی مشتییییییییییییی دپش بزن تو رگ
و نی شو کرد توش منم دوتا قلپ خوردم نوبت ما شده بود منم فانیذو فرستادم تا یکم اب میوه بخورم حالم جا بیاد باید بتونم حرف بزنم یا نه ؟؟ ...
فانیذ اومد بیرون زیر لب گفت بد اخلاق !!
خنده ای کردم رفتم تو یه مرده حدودن 40 ساله با موهای جوگندمی نشسته بود و سرش توی دستش بود بدون اینکه متوجه من باشه گفت : من دیگه دیرم شده باید برم ... اینام هیچی نمیدونن سر نخی هم نداریم
پیش خودم گفتم طرف خله ؟؟؟ با کی حرف میزنه ؟؟ بابا مدرک نیومد دستت که نیومد نکن اینکار و با خودت ... داشتم واسه مرد یچاره دعا میکردم که یه صدای مردونه از اون طرف اومد زیاد روشن نبود ولی میشد فهمید طرف غولیه
- شما برید قربان من رسیدگی میکنم
و با یه لیوان اومد سمته میزی که رئیسش اونجا بود لیوان گذاشت رومیز اونم خدا خواسته شاد شد و بلند شد کتشو برداشت ومن دوباره پیش خودم احتمالاتو بررسی کردم ... شاید خواستگاری دخترشه یا شاید سرش درد میکنه ... شاید این مسئله اونقدارا براش مهم نیست و یه ماموریت مهم تر داره شاید ...
تا بیام مثال های بیشتری بزنم صدای پا کوبیدن اومد از جام پریدم و فهمیدم یارو غوله جو رئیسش احترام گذاشته .... احترامش بخوره توی سرش زهر ترک شدم تا رئیسش رفت بیرون تندی نشست پشت میز گفت
- خب خانم ...؟؟؟
ولی من اصلامتوجه سوالش نشدم یعنی اصلا تو باغ نبودم بی پدر مادر این پلیس بود اخه پلیس باید زشت باشه سگ باشه ببینیش بگورخی نه اینکه عاشقش بشی ؟؟؟ لامصب خیلی یه جوری بود خوب خوب شد که رئیسش رفت منم میشنم باهاش اختلاط میکنم رفتم بشینم جلوی صندلی که بی حوصه گفت
-لازم نیست بنشینید چندتا سوال کوتاه که جواب بدید و برید
اییییییش اگه بدونه من چی میدونم عمرا اینطوری رفتار کنه بیخیال شونه هامو انداختم بالا که دستم درد گرفت ولی به روی مبارک نیاوردم و رفتم نشستم اونم اخماشو بیشتر کرد جیگرشووووووووو اوه اوه بی ادب شدم
- خوب شما بفرمایید من جواب میدم تموم که شد پامیشم
و لب خند ژکوندمو تحویلش دادم عصبی پوفی کرد گفت
- شما مرحوم بهروز اصلانی میشناسید ؟؟
ساده جواب دادم : نه
سری تکون داد گفت میتونید برید
من پامو انداختم رو پامو منتظر سوال بعدیش شدم ... چرا همین سوال پرسید حقشه هیچی نگم برم بمونه تو کفش
- خانم بفرمایید دیگه
- شما چه نوع باز پرسی هستید ؟؟؟ الان من میرم شما هم بدون اطلاعات بمونید باید بگم هیچ سرنخی وجود نداره
مشکوک نگام کرد : میشناسینش
نفسمو دادم بیرون با چشای گرد شده گفتم : مگه حتما باید شناسمش ؟؟؟
صداش کمی بالا رفت : اگه چیزی نمیدونید بیرون لطفا !!
منم اخمامو کردم توهم و رفتم سمت در قبل از اینکه در وا کنم برگشتم و اخمالود نگاهش کردم
اونم با اخمای درهم منتظر بود
- باید بگم اگه شما از من بپرسی اصلانی میشناسم باید بگم ابدا شاید 5 بار بیشتر ندیدمش و جوابم منفی و شما منو میندازید بیرون چشمامو تنگ کردمو گفتم : ولی شما باید یه سوال دیگه از من بپرسی که ایادیروز در صحنه ی قتل حضور داشتم یا نه یا اون موقع دانشگاه بودم یا نه ؟؟؟
چشاش کنجکاو شده بود منتظر بود من ادامه بدم وقتی دید هیچی نمیگم گفت : خب شما دیروز عصر در صحنه ی جرم حضور داشتید
منم با همون صورت بی حالتم گفتم : خوب باید بگم جواب این سالتون مثبته
با چشمای گشاد شده گفت : یعنی شما دیروز در صحنه ی قتل مرحوم بهروز اصلانی حضور داشتید
- بله
اخماش دوباره رفت توهم
- چرا به ما خبر ندادید
- چون میدونستم امروز چه خبره و ازم میپرسن و من جواب میدم ولی شما نپرسیدین منم میخواستم برم پی کارم ولی دلم سوخت
با دست به صندلی اشاره کرد
- بفرمایید
روی میز نشستم و لبخند زدم منتظر شدم سوالشو بپرسه از خدا و خودم که پنهون نیست از شما هم پنهون نمیکنم خدا وکیلی حالم رو به راه نبود بازوم به قدری درد میکرد وکه حتی نیم سانتی هم نمی تونستم تکونش بدم مثله یه تیکه گوشت اضافه به شونم وصل بود رنگ و رومم با اینکه زیادی سفیدم و به شربرنج معروفم پریده بود سرم سنگین بود و گاهی تار میدیدم و سرم قیلی ویلی میرفت انگار رو هوام ولی تا نشستم حالت های گیجیم برطرف شد خدایا شکرت
- خب؟؟؟
اخمالود نگام میکرد حالا اینقد نمیگم دقت دراد خیره شدم تو چشاش
-خب!!!
- چشاش خشمگین شد و رنگش به سیاهی زد ناخوداگاه ابروهام از تعجب بالا پرید ؟؟ وااااااا چشاش تا دو دقیقه پیش زیتونی بود که چطور سیاه به این غلیظی شد ؟؟ حتی مردمکشم پیدا نبود
اینقدر محو چشای کشیده و خوشگلش شده بودم که انگار رو هوا بودم واااای پسر چه همه مژه برای پسر خوب نیست اینهمه مژه داشته اونم برگشته میخورد پشت پلکش . پوستشو نگااا یکمی تیره بود نه میشد گفت برنزس نه میشد گفت سفیده مخلوط بود و عضله هاش از لباس معلوم بود یه بینی استخونی کشیده یه انحنای کوچولو به سمت بالا داشت محسوس بود اصلا نمیفهمیدی ... لباشم که بیخیال درشت گوشتی خوش به حال زنش واااااااااااااای منحرف شدما ولی این یارو زیادی خوبه عالیه من خوشم نیومد اخه مردم اینقد خوووب ایش
رومو کردم اونطرف که با صدای گوبس به خودم اومد رنگش قرمز شده بود و دستشو روی میز فشار میداد انگار کوبیده رو میز چه انگشتای کشیده ای و لی بخاطر تکون ناگهانی که خورده بودم و دردی که تو وجودم پیچیده بود بیخیال ریخت و قیافش شدم
- چیه؟؟ ترسیدم
-دوساعته برای خودم حرف میزنم
- اگه با من حرف میزدید که جواتونو میدادم اینم حرفیه میزنید ها ؟؟؟
باشه بابا فهمیدم چرت گفتم ...چشاش به قدری درشت شده بود که دیگه خمار نمیزد مژه هاش بیشتر خودشون و نشون میدادن و چشمای درشتش ادمو قورت میداد بیا منکه گفتم چشاش زیتونیه حالا بگو نه ببین چه زیتونی روشنی هم هست بیشعور ...
- خانم شما شوخیتون گرفته ؟؟؟
- ابدا
- پس این رفتارا چیه ؟؟ نکنه چیزی نمیدونید
نفسمو با حرص از بینیم فوت کردم گفتم
- چرا دوست دارید من چیزی ندونم ؟؟؟
- چون شما کوچکترین استرابی ندارید شما بودید باور میکردید؟؟؟ شما یه خانم هستید و شاهد یه قتل بودید و حتی شوکه هم نیستید
از تفکرش خندم گرفت و لخند زدم
- ما اینیم دیگه
سری تکون داد و گفت خودتونو و معرفی کیند و هرچی میدونید بگید
ولیوان چایی شوبه دهنش نزدیک کرد چشم به لیوانش بود و اب دهن قورت دادم
- امممممم شیده شهروزی هستم 21 ساله متولد تهرانم ولی 6 سالی هست کرج زندگی میکنیم اینجا درس میخونم یه خونه هم این اطراف اجاره کردم رشتمم هنر های زیباست و شاهد یه قتل عمد بودم .
ساکت شدم تمام مدت نگام به لیوان توی دستش بود که گهگاهی با لبش تماس پیدا میکرد و میومد پایین من به خشکی گلوم و حال خرابم فکر میکرد . اوه لیوان به نظر داغ میاد منم سردمه ممکنه اغ کنه ؟؟
- میریم سر اصله مطب شما دیروز چیکار میخواستید کنید که متوجه قتل شدید ؟؟؟ ایا قاتل هم دیدید؟؟؟
- میشه یکی از اونا به منم بدید
یه ابروش بالا پرید
با دست راستم ه نوشیدنیش اشاره کردم در اصل من اهل چایی نبودم تو خونم چایی ها انبار شده بود چون کسی نبود اونا رو نوش جان کنه ولی الان بدجوری دلم میخواست ارزش رفتن ابرومو داشت ...
به اون گوشه که قبل خودش اونجا ایستاده بود اشاره کرد و گفت
- میتونید برای خودتون بریزید
د خوب احمق من اگه میتونستم که میرفتم مگه من باهات تعارف دارم بلند شم میخورم زمین
- نه ممنون نمیخورم
- پس ادامه میدیم
و نیشخند کوچولویی زد از نیشخند متنفر بودم احساس حقارت بهم دست میداد لابد فکر کرده با یه احمق طرفه حالیش میکنم
اخمامو کردم وو توهمو با یه نفس عمیق شروع به تعریف کردم ...
دیروز ساعت اخر بود دانشگاه داشت تعطیل میشد منم بلند شدم که برم خونم اینقدر گرم گفت و گو با دوستام بودم که یادم رفت کیفمو ببرم با بچه ها خداحافظی کردم و ومدم بند کیفمو درست کن که دیدم کیفی وجود نداره خب این زیاد غیر معمول نبود من عادت داشتم همیشه یه چیزی و جا بذارم همیشه بغل دستی هام با کلی از وسایل جاموندم خوشونو به من میرسوندن تا هم بدن یه جورایی وظیفه ی خودشون میدونستن .از یاداوری خاطراتم لبخند کمرنگی زدم و ادامه دادم
برای همین بیخیال برگشتم بالا و رفتم سرکلاس صدای داد فریبا میومد
سریع پرید وسط حرفم
: فامیلیش؟؟
- فریبا شجاعی خب یه جورایی به هم دوست بود من یه کلاس و با دوستام نبودم و اونم همیشه تنها و مرموز بود منم فضول بودم یه جورایی من براش حرف میزدم اونم تو سوت حتی به خودش زحمت نمیداد جوامو بده بعضی وقت ها ازم میخواست تنهاش بذارم ... میدونی اون خیلی مرموز بود و من فکر میکردم معتاده چون زیادی لاغر بود کاهی وقتها انگار رو هواس گیج بود و از درد قرص میخورد وقتی مطمئن شدم کخ دیدم تریاک خورد ه گلولشو انداخت بالا یکی از وقت هایی بود که از من خواست تنهاش بذارم من فقط از جلوی چشمش میرفتم کنار تنهاش نمیذاشتم چند ار اینکارو کرده بود .
- مطمئنید اگه تهمت بزنید پای خودتون هم گیره ها ؟؟ از کجا مطمئنید تریا بوده
اخم کردمو گفتم - دروغ که ندارم بگم اقا من تا الان به کسی نگفتم حتی به روی خودشم نیاوردم الانم مجبور شدم که میگم بعدشم هر کسی تریاک و میشناسه مخصوصا من که درگیرشم حسابیییییی میمیرم براش
چشاشو تنگ کرد و مشکوک نگام کرد .... اوه دوباره سوتی دادم الان فکر مکنه معتادم
- منظورتون چیه
لبخندی زدم
- نه من معتاد نیستم اشتاه کر نکنید یه بار رفته بودم شمال موج بزرگی اومد همه در رفتن جز من همیشه دلم میخواست بدونم این موجای بزرگ چطوریه که همه اینقدر میترسن موج اومدو نصف لباسامو پاره کرد من کلی حال کردم خیلی باحال بود از اینور به اونور پرت میشدی اخرشم تو ساحل بودی ... تا موقعی خوب بود که متوجه ابی که تو گوشم رته ود نشدم نصفه صورتم ورم کرده ود هر سه ثانیه یه بار گوشم چنان تیری میکشی که میپریدم هوا تا اینکه تریاک زدم پشت گوشم ...
قهقه ای زدم ادامه دادم : اون مواد مخدر سیاه به قدری خوب بود که من عاشقش شدم اینقدر دوسش دارم که حد نداره
لبخند کوچولوی رو لبش بود ولی هنوزم اخمش توهم بود سری به عنوان فهمیدن تکون داد من ادامه دادم
- اره تریاک میخورد من بیخیالش بودم من به شما گفتم 5 بار بیشتر بهروزو ندیدم و میتونم بگم 3 بارشو با فریبا دیدم معمولا با هم دعوا میکردن یه جوارایی بعد بهروز به فریبا مواد میداد اونم خوشحال برمیگشت ... نمیدونم چرا فکر میکردم قضیه به اینا ختم نمیشه انگار بهروز قاچاقچی مواد مخدره که دیروز مطمئن شدم فریبا داد میزد و میگفت دستور مرگش صادر شده و این وظیفه به اون داده شده و اونم با اغوش باز ازش پذیرایی میکنه بهروز ترسیده بود و با من من جواب میداد
بهروز : منظورت چیه ؟؟؟ فریبا تو داری دروغ میگی اقا هیچ وقت اینکارو نمیکنه
فریبا : داوود این چاقو رو هم داد تو باید بمیری تو دوبار اشتباه کردی دوبار محموله هارو لو رفت و تو باعثش شدی !!! درسته کوچیک بود ولی نشون دادی لیاقشو نداری ... میدونی داوود از من خوشش اومده میخواد منو بذاره جای تو گفته براشون حیفم که معتاد بمونم کم کم ترکم میدن درست مثله توی لجن ...
ساکت شدم که غوله گفت : خب ؟؟؟
- از اینجاش من وارد بازی میشم
حکات اکروباتیکی انجام دادم و نیشمو تا حد ممکن شل کردم ولی امان از دست چلاغ باید یه دکتر برم نکنه اخر قطعش کنن؟؟؟ فکرمو برگردوندم روی داستان و به لبخندش که یه کوچولو پهن تر شده ود توجهی نکردم
- اگه یه ثانیه دیر تر میرفتم چاقو تو قلبش بود ولی من درو باز کردمو بستم بعدم دوتا دستمو به عنوان اروم بودن پایین اوردم و گفتم اروم باشین هیش ... من اومدم کیفمو بردارم برم شما به کارتون برسید
بهروز رنگش پریده بود و انگار از دیدن من خوشحال بود ولی برعکس فریبا قرمز شده بود و با صدای دورگه گفت : تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟
برچسب: رمان انلاین به همین سادگی,به همین سادگی,رمان باحال ,رمان جالب ,رمان کل کلی , رمان پلیسی عشقی,رمان هیجان انگیز,
نویسنده: farimah