خرید بک لینک

درباره سایت

رمان جىگىلى

امکانات وب

 فریبا با صدای دورگه ای ادامه داد : بروگمشو بیرون تا نکشتمت ... میری و به کسی هم چیزی نمیگی ؟؟ فهمیدی؟؟

سرمو به صورت تایید تکون دادم و به کیفم اشاره کردم

- اجازه هست ... کیفمه ها؟؟

- برو ورش دار گمشو بیرون

منم رفتم سمته کیفم و برش داشتم و بهش گفتم : برام مهم نیست کی هسی و چیکار میکنی ... به پلیسم نمیگم ولی بهتره اینجا کارشو تموم نکنی ... چون اینجا پر پلیس میشه  اگه بری و برنگردی بهت شک میکنن .. مخصوصا که معتادم هستی برات بد میشه ...از من گفتن بود 

فریبا اخمشاش بیشتر توهم رفت  منم میخواستم بزنم به چاک که فریاد زد 

- کجا ؟؟؟ چاک دهنت باز کردی شر و ور میگی .. حقته بمیری  هم زیادی حرف میزنی هم زیادی میدونی ... بعید میدونم به پلیس نگی 

بیخیال کله تکون دادم : هنوز دانشگاه کاملا خالی نشده اگه بخوای همین طور به هوار کشیدن اداه بدی میفهمن ...

فریبا دوباره داد زد : به تو چه؟؟؟

بعدم که فهمید من درست میگم صداشو اورد پایین و تمام حواسش به من بود و چاقورو طرف من گرفته بود بهروز از فرصت استفاده کرد چاقورو از دستش کشید .. خوب از یارو خوشم نمی اومد معلوم نیست چند نفرو معتاد کرده بود ولی نباید اینطوری میمرد گناه داشت حیونی ... من همینطور واستاده بودمو اونا داشتن زور ازمایی میکردن ... خوب میدونی فقط شاهد بودن خوب نیست منم گوشیمو در اوردمو فیلم گرفتم .... فریبا رو زمین افتاده بود و بهروزم سعی داشت چاقور از دستش بگیره که نگاشون افتاد به من ... خوب حالا من اونجا اضافی بودم ... مطمئن بودم بهم اسیب میزنن و برای همین شرع کردم به دویدن هنوز از در بیرون نرفته بود که بهروز منو گرفته بود ... ولم نمیکرد هرچی جیغ میزدم کسی پیداش نمیشد اخر دستشو گذاشت رو دهنم و منو برد وسط کلاس ...داشت تهدیدم میکرد که دستاش  شل شد و افتاد رو زمین فریبا از پشت بهش چاقو زده بود خودشم باورش نمیشد ادم کشته دستاش جلوی دهنش بود سعی میکرد اروم باشه منم به جنازه نگاه کردم فریبا بعد از این که مطمئن شد مرده دسته ی چاقور و تمیز کرد داشت در میرفت که تازه متوجه من شد منم سریع گوشیمو انداختم تو کیمو زدم بیرون ولی دیدم که فریبا از جیش یه چاقوی کوچولو در اورد و ضانشو کشید . توی راهرو میدویدم که کیفمو کشید نفس نفس میزد ... من تو لگد زدن ماهرم یه لگد تو شیکمش زدم خم شد و ناله کرد با ارنجم زدم تو کمرش که دادش رفت هوا خوب اگه در میرفتم دوباره می افتاد دنبالم حالا که دور من بود باید ضربه کاری میزدم تا نتونه دنبام بیاد همون طور که خم بود زانومو اوردم بالا تا بزنم به صورتش ولی هنوز به صورتش نخورده دستشو اورد بالا و چاقو رو کرد تو بازوم ...

از دردری که اون وقع تو بدنم پیچیده و سوزشی که الان داشتم چشمامو بستم .... بازوم گزگز میکرد دیگه داشت واقعا بی حس میشد

پلیسه که هنوز بهش میگفتم غوله یه لیوان اب گرفت جلوم ...

اب و خوردم و لبخند زدم هرچقدرم بیجون بودمو ضعف داشتم نباید به روی خودم میاوردم ...

با خنده ادامه دادم - اره دیگه جکی جان و بروسلی دیدن این عواقبم داره ولی چون تو این فیلما با یه چاقو تسلیم نمیشن و طرف زخم شمیشر خورده ولی بازم میپره هوا داد میزنه  منم تسلیم نشدم میدونی دوست داشتم مثله متریکس ( یه فیلم اکش که در ایران به اسم ماتریکس میشناسید )  بزنم نفلش کنم ولی درد میکرد چاقور در اورد و هر هر زد زیر خنده اخم کردمو گفتم رواب بخندی زرشک !!!

اونم عصبی شد خواست چاقو رو بکوبه بهم که با دست راستم گرفتمشو یه کله زدم پا  دماغش حسابی گیج شدو منم الفرارررررررررر

برچسب: رمان انلاین به همین سادگی,به همین سادگی,رمان باحال ,رمان جالب ,رمان کل کلی , رمان پلیسی عشقی,رمان هیجان انگیز, نویسنده: farimah تاريخ: پنجشنبه 10 مرداد 1392 ساعت: 20:24

صفحه بندی